بلاخره مرکز جغد رو رها کردم و اومدم بیرون.از اول تا حالا همش گفتن حساسی حساسی! منم که پر از عقده و خشم همه تقصیرارو مینداختم گردن خودم و با زبون چربو نرم جغد خر میشدم و تقریبا سه سال به همین منوال صبوری کردم. این آخریا ده تومن اضافه کرد به من و نینی (مستعار)شادی (دختره که تازه اومده و من خودم چند ماه پیش بهش گفتم بیاد. اسم مستعار) اومد. 4 شنبه که نوبت من بود این دختره که چند ماهیه میاد و شوهرش فوت شده، به جای حاجی منشی، نشسته بود. به جغد گفت نوبت لولیوشه بره گفت نه/، شادی بره، من پشت در بودم و منو ندید. این درصورتیه که اون هفته که شادی اومد با همون شوخیهایی که همیشه پر از جدیه، گفت معرفی میکنم: جایگزین! اولش که جدی نگرفتم و بعد گفتم که ناراحت شدم، کلی عذرخواهی که خدا میدونه من رو شوخی گفتم و دوباره من خر شدم. بعدش گفتم بذار خودم کمش کنم و بهش گفتم که گفت اگه مشکلی نداری منم مشکلی ندارم. یعنی اینقدر دیوسه که با خودش نگفت اینکه کم میاد نوبتشو رعایت کنم. یعنی نه تنها رعایت نکرد که میخواست سهم منو بده به شادی. همیشه تو این مرکز شعار اینه که رزق دست اون بالاییه شاید تجربه هم کرده باشم ولی اعتقادی هم ندارم چون یکی مثل همین حرومزاده واسطه هست و باعث بسته و باز شدن رزق میشه. خلاصه که کفشو ماگو همه رو جمع کردم و حتی برای اولین بار از جغد خداحافظی نکردم و حتی برخلاف شاید میل باطنیم که دوست داشتم بازم خر شم جواب دوتا تماس دیروزشم ندادم. حاجی و همین دختر بی شوهره و پسر کوچولو هم بهم زنگ زدن. ته دلم میخواد بیاد دم خونه بگه بیا ولی سفت گرفتم که حتی جواب ندم که مبادا دوباره توجیه کنه. خلاصه که همچنان دفتر زندگیم ورق میخوره و پر از خطی خطیهای خشمو کینه و عقده و شکایت میشه حتی من غلطگیرم ن
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور
تاريخ: سه
شنبه
21 آذر
1402 ساعت: 18:20